آوازی بر زبانم پژمرد
شوقی در نگاهم
و خندهای بر لبانم...
دستهایم را
به سمت شادیها دراز کردم
اما دور گردن حسرت و اندوه پیچیدند...
چه کسی ستارهها را چیده است؟؟؟

کوچه نوشت:گاهی اوقات فکرای محالت... میشن حقیقت زنگیت!!!!این میتونه خوب باشه میتونه خوب نباشه!!!
بغض کردم
چقدر لال ماندم
بین حرفایم!!!